چشم دل
عشق مانند روح است همه انرا نمیبینند اما بودنش را هم انکار نمیکنند!!!!
دلنوشته های دلهای عاشق
عشق مانند روح است همه انرا نمیبینند اما بودنش را هم انکار نمیکنند!!!!
اخرین
تکه ی قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش سوی دیدن را از من
گرفت ، به او دادم چون از تمامی چیزهای دور و برم پاکتر بود ، حتی آبی
تر از حوض آبی کلبه ی تنهایی ام .
گاهی اوقات آرزو می کنم ای کاش تک پرنده عاشقی بودم که میان صدها هزار پرنده بتوانم به قله بلند سرزمین هستی برسم و پرواز کان نغمه سر دهم که... من شیدای تو وعاشقانه دوستت دارم
کردی آهنگ سفر اما پشیمان میشوی
چون به یاد آری پریشانم پریشان میشوی
گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا
آنچه من هستم کنون در عاشقی،آن میشوی
سر به زانو گریه هایم را اگر بینی به خواب
چون سپند از بهر دیدارم شتابان میشوی
عزم هجران کرده ای شاید فراموشم کنی
منکه میدانم تو هم چون شمع گریان میشوی
کیستی که من
این گونه به اعتماد
نام خود را با تو می گویم
کیستی که من اینگونه به جد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟
احمد شاملو
وقتی انگشتان تنهایی را
به دیوار نفسهایم میکشیدی
!کاش به فکر آسمان هم بودی
..آسمان نهایت غرورم بود
!گل من
چقدر بزرگ شدی که تمام تن زمین و
.......غرور آسمان برایت تنگ است
برهنه بر موج های آرام پیش برو
چشم هایت به روی دشواری ببند
غم هایت را بر ساحل رها کن
عشق از پل باریکی شکننده تر است
غم هایت را بر ساحل رها کن
هیچ چیز نمی تواند در برابر طغیان های غم مقاومت کند
برهنه بر موج های آرام پیش برو
چشم هایت را به روی دشواری ببند
در خلوت من نگاه سبزت جاریست این قسمت بی تو بودنم اجباریست افسوس نمی شود کنارت باشم بی تو هر ثانیه و هر لحظه ی من تکراریست...
نانوا هم جوش شیرین میزند....
بیچاره فرهاد....!!
ترسم از غرش رعد و تندر و تند باد نیست
ترسم از شلاق تند و سوزان رعد نیست
ترسم از موج دریا کولاک دریا نیست
ترسم از کشتی گرفتار در میان امواج نیست
ترسم از قهروخشکی و زلزال و آوار زمین
ترسم از بهمن و بور وسرما نیست
ترسم از تلخی نوش شیرین یار است ،آن زمان که سر به عصیان برد
آری ،ترسم از عصیان آدمیست ،آن هنگام که آدمیت را به رعد خاکسترش
و به باد دریا طوفانی محو سازد
من آن قویم که جفتش کوچ کرده
من آن رودم که می ریزد به مرداب
من آن تنها درخت دشت لختم
که جان از بیم شب پیچیده در خواب
اگر یک پنجره بسته است اینجا
من آنم خسته و خاموش و تنها
در این سویم سکوت است و سیاهی
و در سوی دگر باران و سرما
من آن سازم که کوک است و کسی نیست
که در جانش برقصاند صدا را
جهان خفته، صدا در من نهفته است
کسی از خواب بر می خیزد آیا؟
قلبم آسمان می شود به شوق تپیدن ستاره ی وجودت ... كاش میان تمام ستارگان ، *سهیل* نمی شدی
اگر از پایان گرفتن غم هایت ناامید شده ای به خاطر بیاور که زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای مدیون صبرت در برابر سیاه ترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دیدی
میان "تنها" و "تن ها" فاصله ای کوتاه است.....این فاصله را عشق پر می کند
گوش کن
به صدای ریزش باران گوش کن
با هر قطره باران تو در میابی که بیشتر دوستت دارم
بگذار در تمامی طول شب ببارد
بگذار عشق من به تو شکوفا تر شود
گاهی در کوچه پس کوچه های افکارم غرق می شوم ودر میان سیگنالهای ذهنم
سراغ از بازیچه های کودکی ام می گیرم . گریه هایم سندی است بر ادعایم وگودی
چشمان و سرخی نگاهم شاهدی است بر فلاکتم .
دوستانی هستند به مانند کوههای سر به فلک کشیده، استوار، راسخ و بزرگ.
هم صحبتی با آنان شرف است و رفاقت با آنان ضمانت سلامت، و در کنار آنها بودن حق است و فراموشی آنان محال و دعا برایشان واجب.....
و تو مصداق آنی
از همان ابتدا دروغ گفتند....
مگر نگفتند: "من" و "تو" "ما" میشویم؟
پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست؟
از کی "تو"اینقدر سنگ دل شد؟
اصلا"او" را که بازی داد؟که آمد"تو"را با خود برد و شدید ما؟
میبینی؟
قصه ی عشقمان!فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!